موقتا و تا وقتی که وردپرس فیلتره اینجا مینویسم : http://mehrshid1.persianblog.ir/
دستهبندیشده در: Uncategorized | بیان دیدگاه »
موقتا و تا وقتی که وردپرس فیلتره اینجا مینویسم : http://mehrshid1.persianblog.ir/
دستهبندیشده در: Uncategorized | بیان دیدگاه »
وبلاگم را دوست دارم. دوستان خوبي پيدا كردم و چيزهاي زيادي ياد گرفتم.
اما به هيچ نحوي نمي تونم با اين فيلترشدن همگاني كنار بيام و بگم كه :»خوب من مينويسم اصلا هم برام مهم نيست كه وبلاگم فيلتره. «
براي گذاشتن همين پست هم مرتب امروز و فردا كردم.
نمي دونم چه كار كنم . برگردم بلاگفا يا يه سيستم ايراني ديگه مثل پرشين بلاگ كه تنها مزيتش اينه كه فيلتر نيست يا از ادامه دادن نوشته هاي يك دختر اصفهاني بگذرم.
نمي دونم.
دستهبندیشده در: Uncategorized | 11 دیدگاه »
يك هفته از روزي كه قلب جوانت را باهمه اميدها و آرزوهايش بي رحمانه از تپش انداختند مي گذرد.
براي آزادي وطنت رفتي و ديگر بازنگشتي
ولي ياد تور ا با هيچ قدرتي نمي توانند از ذهن ما پاك كنند.
دستهبندیشده در: روزمرگي | برچسبها: محمد مختاري، شهداي25بهمن | 13 دیدگاه »
مادرم به اميرحسين- پسرخاله7 سالهام – ميگويد: «زودتر غذات رو بخور تا بريم الله اكبر بگيم»
به مادرم ميگم:» امشب نميخواد الله اكبر بگي…صبر كن چند روز ديگه(بيست و پنج بهمن) هرچقدر كه خواستي الله اكبر بگو»
ظاهرا قبول كرده: ميريم روي پشت بوم آتش بازي نگاه كنيم
تاكيد ميكنم:» الله اكبر نگيها «
مادرم با اميرحسين و برادرم به پشت بام ميروند، بچهها خوشحالند.
دلم ميسوزد در اين آشفته بازار،
ياد بخش هايي از فيلمهايي مي افتم كه درآن معركهاي برپاست و مردم به تماشا ايستاده اند.
همه حواسشان به شعبده هايي است كه ميبينند غافل از اينكه شعبده باز فريبكار اجيرشدگاني در ميانشان دارد كه هنگامه تماشا جيب مردم ساده را بدون آنكه خودشان بفهمند ميزنند و اموال با ارزششان را به يغما ميبرند تا بعدها عادلانه بين خودشان تقسيم كنند.
حالا مدتهاست كه اموالمان، ارزشهايمان، اميد و آرزوهايمان را دزديدهاند و ما هنوز خواب شعبده ميبينيم.
پ ن: اينجا وردپرس ، ماهمه فيلتريم آي لاو يو بيست و سي!
دستهبندیشده در: روزمرگي | 10 دیدگاه »
يعني اين سران ورهبران سبز با خودشون چه فكري ميكنند كه هر دفعه براي راهپيمايي و اعتراضشون توقع صدور مجوز دارند؟ واقعا باورشون شده كه آزادي در حد مطلقه يا چي؟!
پ.ن : اگرنوشته هاي اين وبلاگ رو ميپسنديد ، براي راي دادن بهش ميتونيد به اينجا مراجعه كنيد.
دستهبندیشده در: دخالت در س.ياست، روزمرگي | 9 دیدگاه »
اخبار ما:
مشروح نماز جمعه اين هفته
ادامه مشروح نماز جمعه اين هفته
خلاصه اي از نماز جمعه اين هفته
حاشيه هاي نماز جمعه اين هفته
خلاصه نماز جمعه هفته قبلي
پيش بيني در مورد نماز جمعه هفته بعدي!
گزارش سفر استاني3245875 رئيس جمهور
قيام آگاهانه مردم مصر عليه دولت ديكتاتور مبارك
شكسته شدن انگشت سبابه يك كودك مصري در جريانات امروز
خاك بر سري آمريكا در اداره امور
خانه خراب شدن اسرائيل
به خاك سياه نشستن انگليس
اعتراض مردمي مردم الجزاير، ليبي، يمن،سومالي ، انگليس(يا هر خراب شدهي ديگهاي!!) كه با سركوب ظالمانه و بيرحمانه و خشمانه نيروهاي پليس مواجه شده
فرستادن موشك (ما ميتوانيم 1404) توليد شده به دست متخصصان توانمند ايراني به مقصد نامعلوم
ساخت ماهواره(ديدي تونستيم!) به دست يك سري ديگه از متخصصان توانمند ايراني (با قطعات چيني)
گزارش در مورد اينكه مردم فرانسه بعد از ظهرهاي چهارشنبه قهوه ميخورن يا چاي ارسال شده توسط كامران نجف زاده
كشف ماده خيلي خيلي مفيد در ترب سفيد توسط دانشمندان ايراني
پيش بيني وضعيت آب و هواي يه كشور ديگه!!
دستهبندیشده در: مثلا طنز!، روزمرگي | 30 دیدگاه »
در دومين روز از ايام الله دهه فجر!
يكسال ديگه به عمرم اضافه ميشه
به همين سادگي …
دستهبندیشده در: روزمرگي | 39 دیدگاه »
اونايي كه به شيريني دانماركي مي گفتند شيريني گل محمدي
با اتفاقاتي كه توي اين چند روز افتاده ، مي تونند به« مدل موي مصري »هم بگن «مدل موي انقلابي».
دستهبندیشده در: دخالت در س.ياست، روزمرگي | برچسبها: افراطي ها، البرادعي بنيانگذار كبير انقلاب مصر، انقلاب اسلامي مصر، خلاقيت هاي ايراني | 22 دیدگاه »
فضا برايش نا آشنا بود.در آن جمع رنگارنگ فقط سيروس را ميشناخت.
- حامدجان آماده اي؟
- يه لحظه بيا.
آهسته به سيروس گفت:
- نميشه يه لباس ديگه بپوشم؟
-چرا؟
- از اين خوشم نمياد …شكل نارگيل شدم!
سيروس خنديد و گفت- اين حرفا چيه. لباست خوبه
- پس نميشه يه چيز ديگه تبليغ كنم؟
- مثلا چي؟
- نمي دونم… مگه خودت نگفتي اين كارخونه محصول زياد داره
- ببين حامد ما قرارداد بستيم كه غذاي بچه رو تبليغ كنيم.
- آخه…
- اگه پشيمون شدي همين الان بگو
- نه!!
سيروس بلند گفت- ضبط ميشه سه، دو ، يك
جريان اين بود كه حامد بايد از آن غذاي كمكي بچه ميخورد و با رضايت لبخند ميزد، بعد خانمي با صدايي كه سعي ميكرد بچهگانه باشد اما بيشتر لوس بود تا بچهگانه ميگفت» غذاي كودك قلندر، حتي بزرگترها هم نميتونند از طعم خوبش بگذرند… خوشمزه و مقوي قلندر»
****
با اضطراب به صفحه تلويزيون چشم دوخته بود . مادرش همان طور كه شالگردن ميبافت گفت:
- پس كو؟ چرا نشونت نميدن؟!
- الان پخش ميشه، سيروس خودش گفت.
بالاخره آگهي را كه بازي كرده بود ديد. در آن لباس مسخره و حالت مسخرهتر لحظهاي از خودش خجالت كشيد. مادرش اما ذوق زده بود:
- حامد اين تويي… واي چه بامزه!! كاش زنگ ميزدم خالهات و بقيه هم ببينند.
****
كنار پنجره ايستاده بود و مردم توي كوچه را نگاه ميكرد كه مادرش صدايش زد.
- بله مامان
- مادرجون يه دقيقه بيا ، مريم خانم اومده كارت داره
حامد متعجب از اتاقش بيرون رفت:
- سلام مريم خانم
- سلام
مادرش به مريم گفت: بگو ديگه مادر…
- راستش يه زحمتي براي شما داشتم.
مادرش گفت_ چقدر تعارف ميكني… حامد ، مريم خانم تازه شروع كرده به بچهاش غذا بده ولي ميگه بچه بد غذاييه
- خوب من بايد چه كار كنم؟
مريم شرمزده گفت: – ميدونين ، بچه ام اون تبليغي رو كه شما توش بازي كرديد خيلي دوست داره ، من از همون غذاهاي قلندر براش خريدم اما نميخوره . گفتم اگه شما…
مادرش ادامه داد- ميگه تو مثل توي فيلم چند تا قاشق از غذاي بچه بخوري تا بچه ببينه و تشويق بشه!
حامد درمانده سر تكان داد.
****
همگي خانهي عمه پري ناهار دعوت بودند. با ديدن حامد هر كسي در مورد آگهي حرفي زد. حامد سعي كرد حفظ ظاهر كند حتي وقتي داماد عمويش گفت: قبول كن لباست توي تبليغ خيلي خنده دار بود!
در دلش آشوب بود. غذا از گلويش پايين نمي رفت. حس ميكرد همه چشم دوختهاند به حركات او.
پسرعمهاش گفت: چيه حامد خان ؟ اگه غذاي ما رو دوست نداري برم برات غذاي كمكي بچه بگيرم… خوشمزه و مقوي قلندر!!!
بقيه به حامد نگاه كردند و خنديدند.
****
توي كوچه و خيابان بعضيها تا او را ميديدند داد ميزدند- قلندر… قلندر!!
چند تايي هم ميخواستند به زور با حامد عكس بگيرند . مردم ميشناختندش و با انگشت به همديگر نشانش ميدادند.
سيروس زنگ زده بود:
- حامد… تبليغمون حسابي گل كرده پسر
حامد حرفي نزد و سيروس ادامه داد:
- نميدوني چه خبره اينجا… يه كارخونه لوازم بهداشتي آرايشي بهمون سفارش آگهي داده ، از تو خيلي خوششون اومده بود خواستند تو حتما توي آگهيشون باشي!
بدون اينكه جوابي به سيروس بدهد تماس را قطع كرد.
به اتاقش رفت و در را بست .
ديگر دلش نميخواست كسي او را بشناسد . دلش نميخواست ديده شود. ميخواست مثل گذشته نامرئي باشد.
خسته شده بود.
هيچ چيز اون طوري كه به نظر مياد نيست!
دستهبندیشده در: داستان، شعر ، دستبرد، روزمرگي | 23 دیدگاه »
هميشه از اين گله داشت كه چرا به چشم هيچ كسي نميآيد . انگار مردم او را نميديدند. كوچه، خيابان ،مهماني ها؛ بعضي وقتها قسم ميخورد كه نزديك بوده از رويش رد شوند، مثل اينكه نامرئي باشد!
اصلا از اين وضعيت راضي نبود . دلش ميخواست مشهور شود ، به چشم بيايد . همه او را بشناسند و با انگشت به يكديگر نشانش دهند. مثل بازيگرها،فوتباليستها، آدمهايي كه تصويرشان روي جلد مجله هاي پر تيراژ چاپ ميشد.ميخواست يكي از آنها باشد.
در طول عمرش فقط يك دوست صميمي داشت«سيروس». همكلاسي اش كه آدم موفقي بود و با چند نفري شريك شده بود و يك شركت تبليغاتي زده بود.
خسته كه ميشد به سيروس تلفن ميزد، كمي صحبت ميكردند. ميگفتند،ميخنديدند دلش باز ميشد. آن روز هم تصميم گرفت با سيروس تماس بگيرد .
سيروس سرش شلوغ بود.همان طور كه جواب او را ميداد به كارهايش هم ميرسيد:
- چطوري ، خوبي حامدجان؟
- بد نيستم، تو چطوري ،چي كار ميكني؟
- اي بابا … كار كه زياد دارم چند تا سفارش آگهي گرفتم و حالا دارم براي ساختنشون نقشه ميكشم
- خوش به حالت سيروس، من كه حسابي حوصلهام سر رفته
- پاشو امشب بيا خونهي من؛ بعد از چند وقتي همديگر رو ببينيم
****
توي آشپزخانه سيروس نشسته بود. سيروس يك بسته سوپ آماده را داخل ميزان معيني آب جوش ريخت و همان طور كه سوپ را روي اجاق گازش هم ميزد گفت:
- اين كارخونه مواد غذايي «قلندر» حرف نداره . اسمش رو شنيدي؟
- نه!
-چطور نشنيدي؟… محصولاتش خيلي معروفه، همين سوپ آماده مال كارخونه قلندره . طعمش عاليه
بعد سوپ را توي ظرفي ريخت و جلوي حامد گذاشت و گفت:
- فقط همين سوپ نيستها، همه جور محصولي داره… پودر كيك،ژله، غذاهاي آماده، كنسرو
جديدترين محصولش هم غذاي كمكي بچه است. شركت ما قراره براش يه آگهي خوب بسازه، حالا دارم روي طرحش فكر مي كنم
- فكر نداره، يه بچه قشنگ ميخواد كه با اشتها از اين غذاهايي كه ميگي بخوره
- نه اين خيلي تكراري شده . يه طرح تازه ميخوام، سوپت سرد شد
حامد قاشقي از سوپش خورد ، سيروس پرسيد:
- خوبه؟
- آره خوبه… خوشمزه است
سيروس به حامد نگاه كرد و گفت:
- به جون تو پيدا كردم!
حامد كه گيج شده بود گفت: چي ميگي؟!!
- تو … تو حاضري به من كمك كني؟
- من چي كار كنم ؟
سيروس هيجان زده گفت: صورتت خيلي بانمكه. الان كه از مزه سوپ تعريف كردي متوجه شدم. اگه تو بيايي توي آگهي ما بازي كني حتما كارمون ميگيره
- من بيام غذاي بچه تبليغ كنم برات؟
- آره مگه چيه؟!
حامد لحظهاي فكر كرد، بد هم نبود. اگر اين آگهي پخش ميشد همه ميديدند و معروف ميشد. شايد هم كارگرداني او را براي بازي در فيلمش ميپسنديد. اصلا بد نبود
يك جور شانس بود. مي توانست امتحان كند. ….
اين داستان ادامه دارد!
پ.ن : ترجيح دادم اين داستان رو توي دو تا پست بگذارم تا كمتر از خوندنش خسته بشيد.
پ.ن خيلي مهم : يك هموطن به كمك نياز داره. اگه مي تونيد كمكش كنيد [اينجا]
دستهبندیشده در: داستان، شعر ، دستبرد، روزمرگي | 25 دیدگاه »